۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

من آرزوی سفر دارم

من آرزوی سفر دارم

اما نه به سرزمین رویاها

من قصد پرواز دارم
...
اما پرواز به سرزمینی بی‌ نام و نشان که ناکجا آبادی است

پرواز به سرزمینی دور دست که هر شب خواب آن را می‌‌بینم

پرواز در خواب به سرزمین بی‌ آرزو ها را آرزو است

در این سرزمین احساس خفگی و تنگی نفس دارم

در این سرزمین چیزی مرا به سوی خود نمی کشد

اما پرواز و سفر جرعت و شجأعت می‌‌خواهد

پرواز و سفر جسارت و عزمی راسخ میخواهد

پرواز به سرزمینی ناشناخته که همسفر می‌‌خواهد

همسفری که دست در دست هم پرواز کنیم به فرا سرزمین مردمان

همسفری که در سفر نیستی‌ هستی‌ خود را یابیم

من هم مدت‌ها است که قصد سفر دارم

سفر به سرزمینی دور دست برای خود رها یی

نه نه اینجا سرزمین من نیست

در این سرزمین من بیگانه ام

در این سرزمین متروکه من و احساسم ایزوله شده ایم

اینجا سرزمین من نیست

اینجا سرزمین انسان‌هایی‌ است که من در آن بیگانه ام

اینجا سرزمین از خود بی‌ خود بیگانگان و مسخ شدگان است

اینجا سرزمین به مسلخ برده گان و بندگان است

اینجا سرزمینی است که درک مفهوم انسان بودن سخت است

اینجا سرزمینی است که مفاهیم رنگ باخته اند و واژه‌ها بی‌ معنا گشته اند

اینجا سرزمینی است که زنده گان آن تو گویی سال‌ها است که مرده اند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر