۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

خواست تعطیلی کارخانه های مین سازی را فریاد کنیم




هر روز 96 نفر از مردم دنیا که اغلب از مردمان کشور های فقیر هستند در اثر
انفجار مین کشته میشوند. خواست ماباید تعطیلی کارخانه های مین سازی و پرداخت غرامت به باز ماندگان یا معلولین آن و محاکمه صاحبین کارخانه های مین سازی و فروشندگان و خریداران آن باشد و وظیفه جمع آوری و پرداخت هزینه آن با سرمایه داران کارخانه های مین سازی و دولتهائی است که اجازه تولید و فروش مین را داده اند و دولتهائی هم که مین ها را خریده اند و آن را جمع آوری نمی کنند نیز مانند فروشندگان مین مقصر و شریک جرم هستند.

پایان كارناوال مرگ...شعري در أستانه تجمع ضد سنگسار

پایان كارناوال مرگ

كاوه رعدي


هیولاییم که از آن می ترسید؟
همین است که مرا با خود مي برید؟
كارناوال مرگتان را از نو به راه انداختيد؟
مرا بستيد و به دنبال خود مي كشيد؟
لعنت مي كنيد؟
دشنام مي دهيد؟
سلام و صلوات مي فرستيد؟
***
هیولاییم که از آن می ترسید؟
همین است که مرا بستید؟
و در خاک فرو کردید؟
جرمم عشق است؟
اینکه اروس مرا بر معشوقم محرم کرد؟
نه مردان دین فروش؟
کدامین پرستو را به عقد دیگری درآوردید؟
یا چون چنین می کنید، پرستوها سوی این دیار را از نقشه هاشان پاک کردند؟
پرستو نیستم؟ همین است مرا سنگسار کردید؟
اینجا سرزمین دجال بزرگ است
من که روسپی نیستم
ولی اگر هم بودم
مریم مجدلیه نیستم
ولی اگر هم بودم
شما مسیح نیستید
که ببخشید
آه! نه! نه! نمی خواهم که ببخشید
کیستید که ببخشید؟
مگر من چه کردم که ببخشید؟
گناهی نکرده ام
هیچ گناهی وجود ندارد
شما نیز گناه نمی کنید
پس، سنگ بزنید
از حسرت عشقی که ندارید، سنگ بزنید
در حسرت هم آغوشی های دردناکتان سنگ بزنید
از وحشت نگاه همیشه نفرت همخوابهاتان سنگ بزنید
و من می پذیرم
با آغوشی که آن را بستید
و در خاک کردید
اما هنوز این آغوش باز است
می پذیرم سنگ های حسودان را
هر سنگ یک خبر است
یک قدم نزدیک تر است
به دیاری که آنجا نیستید
به خاک
به مادرم، زمین
***
هیولاییم که از آن می ترسید؟
نه! فرشته اییم که آرزویش داشتید!
همین است که مرا بستید؟
آری! همین است که مرا بستید
بزنید! سنگ بزنید!
دیگر درد نمی کشم
چنان کرخت شده ام
که دیگر درد نمی کشم
خون بالا می آوردم
خندیدید
اکنون دیگر درد نمی کشم
پس من می خندم
ترسیدید؟
خشمگینید؟
بیشتر سنگ می زنید
تنم را متلاشی کردید
تا اثر انگشتان عشق را پاک کنید؟
***
هیولاییم که از آن می ترسید؟
نه! فرشته اییم که آرزویش داشتید
همین است که مرا بستید؟
آری! همین است که مرا بستید
و در خاک فرو کردید؟
نه! شما در خاک فرو نکردید
این خاک
مادرم است
مرا در آغوش کشیده است
و گریه می کند
از ناسپاسی شما مردمان
از خیانتتان به آن
آه! شما بَدان
شما گمراهان
این خاک مادرم است
مرا در آغوش کشیده است
مرا با خود خواهد برد
سنگ بزنید
هر سنگ یک خبر است
یک قدم نزدیک تر است
به دیاری که آنجا نیستید
به خاک
به مادرم، زمین
به خاک
آری! به خاک می روم
در خاک ریشه می گیرم
اینجا شما گلبرگ هایم پاره کردید
در خاک ریشه می گیرم
گلی خواهم شد
سرخِ سرخ
از خونم، که آن را ریختید
خواهم روئید
زیبا تر از همیشه
و بویی به خود خواهم گرفت
خوش تر از همیشه
هر که از اینجا گذشت
مرا دید
مرا بوئید
عاشق شود و عشق بروزد
و
عشق بازی کند
عشق بازی کند
با کسی که اروس او را محرم کرده
نه مردان دین فروش
آه! ای شما نامحرمان
ای شما عشق ترسان
شنیدید؟
ترسیدید؟
فهمیدید؟
راز هر که سنگسار می کنید
به خیالتان به جهنم می فرستید؟
نه
نه
نه
این راز ما ست
بدانید
گلی می شویم
عاشق می کنیم
هزاران سال است
که عشق بازان را سنگ می زنید
کسی ترسید؟
آنان که ما را دیدند و بو کردند
عشق می ورزند
عشق بازی می کنند
شما سنگ بزنید
سنگسار کنید
آنها گل می شوند
این است که عاشقان و عشق بازان می مانند
اکنون شما بروید
کار کارناوال مرگتان به پایان رسید
بروید
می خواهم در آغوش مادرم بیاسایم



(جمعه 9 جولاي 2010) در أستانه تجمع ضد سنگسار


با تشکر از رفیق آنارشیست که این شعر را به مناسبت تجمع ضد سنگسار امروز سرودند که در کلن امروز جمعه ٩٬٧٬٢۰١۰ ساعت ١٨ تا ٢۰

مکان:
Heumarkt
که توسط 6 گروه زیر برگذار می شود
1-انجمن زنانایرانی – آلمانی کلن
2- سنتر زنان کرددر کلن
3- تلاش کانون حمایت از مبارزات مردم ایران- کلن
4-چپهایی از شهر کلن
5- دانشجویان و جوانان مستقل ایرانی کلن
6- جمعی از آنارشیستهای شهر کلن

من قصد سفر دارم

من قصد سفر دارم از این باتلاق تاریک
که مخفی گاه مار های سیاه در هم تنیده است
از این کشت زار های شور
از این دیر های مخوف و از این ازدحام بی کسی قصد سفر دارم

میخواهم از سر زمین های بدون بهار دور شوم
واز پیچ و تاب های بازار هایی که در آن انسانیت معامله میکنند.....ه
من از بوی سیگار در صبح یک روز آفتابی بهار متنفرم
خواهم رفت تا جایی که دود ها مرا پیدا نکنند.....ه

من قصد سفر دارم
از این بی تناسبی افکار که ما را با خود به قهقرا میبرند
از بی تفاوتی اشیای متحرک
و از رسوا شدن چهره کوه از پشت نقاب برف زیر آفتاب تابستان دل تنگم

از آرزو کردن در چهار چوب قوانین بین المللی نفسم میگیرد
به صحراهایی خواهم رفت که فریاد در آنها تجاوز به سکوت نباشد
و بتوان با آسودگی لبخند به یک کودک به همه انسانها لبخند زد....ه

من قصد سفر دارم
به شهر هایی که بتوان در معابدش نماز خواند و در مساجدش رقصید
سرزمینی که رود هایش آزادانه با دشت ها عشق بازی میکنند
و هر رود حق دارد دریا باشد
و مردمش تا به حال نام سد را نشنیده اند
جایی که جای مسیل ها دسته گلهای آشتی میروید و حریم ها محترمند

میخواهم با پرندگان مهاجر از پاییز سفر کنم
تا جایی که طاووس ها را به جرم زیبایی گردن نمیزنند
و کلاغ ها برای نگاه غمگینشان سنگسار نخواهند شد

من به فکر بازارهایی هستم که در آن با سکه های یک رو تجارت می کنند
و مردمانش به سکه هایی که گنبد مساجد روی آنها چرک گرفته دل خوش نمیکنند
دورویی و خیانت و پندار بد قیمتی ندارند و برای نیکی و مهر و وفا قیمتی نیست

آنجا باد از نسیم گریزان نیست که از بر خورد دستهایشان انفجاری اتمی روی دهد
و کسی روز خوب را با روز بد عوض نخواهد کرد.....ه

من از تفنگهای بی وفا و لجباز که گلوله بالا می آورند
و از تصاویر خشمگین که مرگ را به سخره گرفته اند میترسم
و قهرمانهایی که آخر داستان در قبر های مرطوب میپوسند
از قصه هایی که اگر مرگی در آن نباشد از دور خط میخورند هم نفرت دارم
درود بر مردمانی که زندگی را زیبا میکنند و زنبیلشان پر از خوشه های امید است...ه

مرگ با دندانهای طلا و گیس های شانه کرده هم
چیزی از پایان فرصت زندگی کم ندارد....ه

اینجا خوب است برای فولاد های سیاه که در نیم شب یخبندان تیز میشوند .
اینجا زندگی کردن برای آدم های سرمایی سخت تر از این حرفهاست
من با پرندگان مهاجر قصد سفر دارم.....ه



مهدی گلسرخ
http://shabbeesobh.persianblog.ir/1382/9/

من آرزوی سفر دارم

من آرزوی سفر دارم

اما نه به سرزمین رویاها

من قصد پرواز دارم
...
اما پرواز به سرزمینی بی‌ نام و نشان که ناکجا آبادی است

پرواز به سرزمینی دور دست که هر شب خواب آن را می‌‌بینم

پرواز در خواب به سرزمین بی‌ آرزو ها را آرزو است

در این سرزمین احساس خفگی و تنگی نفس دارم

در این سرزمین چیزی مرا به سوی خود نمی کشد

اما پرواز و سفر جرعت و شجأعت می‌‌خواهد

پرواز و سفر جسارت و عزمی راسخ میخواهد

پرواز به سرزمینی ناشناخته که همسفر می‌‌خواهد

همسفری که دست در دست هم پرواز کنیم به فرا سرزمین مردمان

همسفری که در سفر نیستی‌ هستی‌ خود را یابیم

من هم مدت‌ها است که قصد سفر دارم

سفر به سرزمینی دور دست برای خود رها یی

نه نه اینجا سرزمین من نیست

در این سرزمین من بیگانه ام

در این سرزمین متروکه من و احساسم ایزوله شده ایم

اینجا سرزمین من نیست

اینجا سرزمین انسان‌هایی‌ است که من در آن بیگانه ام

اینجا سرزمین از خود بی‌ خود بیگانگان و مسخ شدگان است

اینجا سرزمین به مسلخ برده گان و بندگان است

اینجا سرزمینی است که درک مفهوم انسان بودن سخت است

اینجا سرزمینی است که مفاهیم رنگ باخته اند و واژه‌ها بی‌ معنا گشته اند

اینجا سرزمینی است که زنده گان آن تو گویی سال‌ها است که مرده اند

به یاد پدر

گاهی بدترین دقایق آنگاه نیست که گریه میکنی‌

گاهی بدترین دقایق آنگاه است که نمیتوانی‌ گریه کنی‌
...
گاهی از شدت بغض در بستر بیماری مانند پدر

گاهی که صدای فرزند را شنید و هر بار بغض کرد

گاهی آنچنان بیمار که خبر مرگ پدر را می‌شنوی

گاهی همچون پدر بغض گلویت را فرا می‌گیرد

گاهی مانند پدر در بستر بیماری خبر مرگ پدر می‌‌آید

گاهی حتا نمیتوانی‌ به مرگ و خاطرات پدر فکر کنی‌

گاهی بغض گلویت را میگیرد و نمیگذارد حتا به پدر فکر کنی‌

گاهی بیماری اجازه گریه به تو نمیدهد و امانت را می‌‌برد

گاهی پدر نمی‌دانستم چرا نمیتوانی‌ پای تلفن حرف بزنی‌

گاهی پس از مرگ پدر میفهمی که میدانسته که دیگر فرزند را نخواهد دید

گاهی میفهمی که پدرت در آخرین سکته بیشترین اعضای بدنش آسیب دیده

گاهی پس میفهمی که پدر میدانسته که دیگر فرزندش را نخواهد دید

گاهی میفهمی که چرا پدر حق داشته که نتواند حتا گریه کند

گاهی میفهمی که بغض پدر آگاهی‌ به ‌مرگی است که ندیدن فرزند است

گاهی میفهمی که چند ماه آخر چرا پدر بغض می‌‌کند

گاهی میفهمی که بغض پدر اعتراض بود و فریاد

گاهی میفهمی که بغض پدر فریادی بود که من آن را نفهمیدم

گاهی پدر می‌دانم که نیستی‌ اما اگر بودی یادت می‌‌آمد

گاهی یادم می‌‌یاد که می‌‌گفتی‌ من فقط اومدم تو را ببینم

گاهی یادم می‌ یاد که در بستر بیماری بودی مانند خواهرت

گاهی خواهرت تنها عمه و تنها خواهر تو

گاهی که از من پای تلفن چیزی می‌‌پرسید که بدنم می‌‌لرزید

گاهی هر بار کسی‌ از فامیل که سن بالایی‌ دارد و یا بیمار است تنم میلرزد

گاهی که می‌‌پرسند که آیا بر می‌‌گردی یا دیگر نه

گاهی که می‌‌پرسند که آیا ما باری دیگر هم دیگر را خواهیم دید

گاهی بر خود می‌‌لرزم که باری دیگر عزیزی میرود که دیگر نخواهم دید

اگر دو دفعه دعا کردید در ماه رمضان و دعای شما نگرفت چند راه وجود دارد

اگر دومین دعا هم مثل اولی جواب نگرفت بعدش باز هم می شنیم دعا می کنیم. آنقدر دعا می کنیم تا خدا بیفتد تو رو درواسی یا از رو بره یا اینکه نذر می کنیم که دعا مستجاب بشه یا برای اون نماز مخصوص می خوانیم یا اینکه بعدش صدقه می دهیم یا به یک آخوند پولی می دهیم تا بین ما و خدا واسطه گری کند

گفتگو : میشه بپرسم «فایده» آنارشیسم برای اجتماع چیه؟

میشه بپرسم «فایده» آنارشیسم برای اجتماع چیه؟

امکان عملی مشارکت همگانی در پیش برد سرنوشت جمعی
جلوگیری از اعمال قدرت یک بخش از جامعه بر کل جامعه و از بین بردن اعمال دیکتاتوری اقلیت یا دیکتاتوری اکثریت بر کل جامعه
جلوگیری از انباشت ثروت و تمرکز قدرت در دست بخش کوچکی در اجتماع
استفاده از خرد جمعی به جای رهبری فردی در اداره جامعه

و هنگامی که آنارشیسم (به فرض) به این اهداف ایده آل گرایانه خود بطور کامل دست یافت، نظم نوینی بر پا می کند؟ و به این ترتیب زمینه را برای به وجود آمدن آنارشیستهای بعدی فراهم می کند؟

آنارشیسم انتها ندارد و یا نقطه پایان و همیشه سیال و در حال تحول و دگرگونی خواهد بود. آنارشیستها برای همان مقطع که در آن هستند تصمیم لازم را می گیرند و نه برای همیشه یا برای همه نسل ها

مبارزاتی که برای هدف و اهدافی انجام می شوند در دستیابی نسبی به این اهداف است که معنا پیدا می کنند. آنارشیسم که در هر مرحله دستیابی به این اهداف در قالب ضد فلسفه وجودی خود استحاله شود، چطور می تواند قابل درک و پذیرش باشد؟ به عبارت دیگر، من آنارشیست امروز، چطور می توانم بر ضد آنچه خود در آینده آن خواهم شد مبارزه کنم؟


من از استحاله در قالب ضد فلسفه وجودی خود آنارشیسم چیزی نگفتم و این تعبییر شما است و نمی دانم چگونه به این نتیجه رسیدید

آنچه شما به عنوان «اهداف» آنارشیسم نام بردید همه مفاهیمی هستند که جوامع توسعه یافته خود را در جهت برقراری آنها معرفی می کنند، در حالیکه دستیابی به چنین مفاهیمی (عدالت اجتماعی، دموکراسی، آزادی های فردی و ...) بصورت کامل و صد درصد غیر ممکن هستند. برداشت من از آنارشیسم و صحبت شما این است که آنارشیسم در صدد شکستن چارچوبهاست، ولی از آنجا که با چارچوب شکسته امکان ادامه بقای اجتماع نیست، مجبور است که چارچوب های جدیدی بنا کند و در همین نقطه است که در برابر فلسفه وجودی خود (شکستن چارچوبها) قرار می گیرد


بله درست است که بی نظمی هم خودش نوعی نظم است و یا مثلا بی قانونی هم نوعی قانون است, ولی این کجا و آن کجا

دوست عزیز , اهداف آنارشیسم جهانی است و فقط مربوط به جوامع توسعه یافته نمی شود و نمی دانم این چگونه شناختی است که شما از آنارشیسم دارید و یا چگونه به آن رسیده اید. هر کدام از ما داریم از 2 ساختار مختلف صحبت می کنیم و احتمالا عدم شناخت یکسان ما از آنارشیسم و جامعه آنارشیستی است که متوجه مفاهیم مورد بحث یکدیگر نمی شویم.

منظور من این نبود. از نظر من و بنا بر شواهد موجود (آنارشیستهای معاصر و تنها جنبش آنارشیستی مستقل و در محدوده عمل اجرا شده که سراغ دارم، یعنی آنارشیستهای اسپانیا پیش از جنگ داخلی) آنارشیسم تنها یک بولدوزر است. آنارشیست مایل به خراب کردن است و آنجا که بخواهد بر ویرانه های آنچه خراب کرده چیزی بسازد، دیگر آنارشیسم نیست و خود به هدف تخریب آنارشیسم تبدیل می شود

آنارشیسم صرفا اگر به معنای تخریب گری باشد حرف شما درست است اما این معنای آنارشیسم نیست. آنارشیسم دولت , قدرت , قانون حاکم , مرز های موجود , زندان ها, نظم موجود, اقتدار , سلطه , حق ویژه , نظام سرمایه داری و ... را تخریب می کند و به جای آن با مشارکت و خرد جمعی جامعه آنارشیستی را اداره می کند

به نظر من «مشارکت و خرد جمعی» عبارتهای مبهمی هستند. دقیقا قرار است چگونه باشد؟ یک نظام شورایی؟

اگر یک مفهوم مشترک از اداره جامعه توسط شورا های خود گردان محلات , ادارات , کارخانجات و.... مورد نظرمان باشد بله بخشی از آن است به اضافه تشکلات داوطلبانه خود گردان اجتماعی و فداراسیون هاو...


اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی این تجریه را از سر گذراند و چندان موفق نبود


لطفا این 4 مقاله را بخوانید
http://andishehnovin.blogspot.com/2010/02/blog-post_25.html
http://andishehnovin.blogspot.com/2010/02/blog-post_17.html
http://sabotage.blogfa.com/post-10.aspx
http://sabotage.blogfa.com/post-12.aspx

دوست عزیز پس معلوم است چیزی از آنارشیسم نمی دانید که اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را با آنارشیسم یکی می پندارید

در اتحاد جماهیر شوروی دولت , حزب , ارتش, پلیس, مرز, نیروگاه و سلاح اتمی, زندان , اعدام , انباشت ثروت, تمرکز قدرت, اتوریته , اقتدار, هیراشی , حق ویژه و انحصاری و... وجود داشت که آنارشیسم از اساس با آن مخالف است. دوست عزیز اینگونه نتیجه گیری کردن باعث می شود که عدم اطلاع شما از آنارشیسم را نشان دهد اگر نگوییم که سیاسی و مغرضانه است حد اقل عدم شناخت و مطالعه شما را در این زمینه نشان می دهد

البته امیدوارم دوستان دیگر نیز در این بحث شرکت کنند. به هر حال با سپاس از شما که این بحث را ایجاد کردید دوست عزیز